خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 8 شهریور ماه سال 1387

سلام

من فردا کنکور دارم

برام دعا کنید قبول بشم  تورو خداااااااااااااااااااااا

وای از بس خوندم دارم می میرم (اره جون خودت کتابات اصلا کجا هست؟)

هر چی دنبال استرس می گردم  که یکمی وادار به درس خوندنم بکنه پیدا نمی کنم

به بابامم با اعتماد به نفس کاذب گفتم که : من قبولم

هی بابام گفت قبول نمیشی هی من گفتم  قبول میشم

اخرشم گفتم اگه قبول بشم میرم

بابام گفت اگه قبول شدی برو

بیچاره مامانممم نا امید گفت پس تغییر رشته اش چی؟؟؟؟؟؟

وای ازاده بفهمه کلی خوشحال میشه  اخه بنده خدا نمیتونه دوری منو تحمل بکنه خب حقم داره دوست به این خوبی  از کجا پیدا کنه (تا همه بیرونت نکردن خودت برو حال همه رو بهم زدی)

خب دیگه برم به خوابم باز صبح خواب نمونم البته هر چند که فردا همه قصد سوراخ کردن گوشیمو دارند ولی خب باید با انرژی بیشتری برم اونجا نقاشی بکشم . واسه دولتی که همش نقاشی کشیدم  یا واسه ازاده شکلک در می اوردم  اونم هی یه چیزی می گفت من نمیفهمیدم یادم باشه فردا ازش بپرسم.

دعا یادتون نره

بای

 

نوشته شده توسط حدیث | چاپ | نظرات


سه شنبه 29 مرداد ماه سال 1387

امروز اومدم تولد حسین وب سلطان پنگوئن رو تبریک بگم بیچاره الان چند وقته خودشو کشته (حالا نه که من اینجوری نیستم)‌:تولد تولد تولدت مبارک .

مروز یهویی هوس کردم اپ کنم چقدر خوبه همه از این هوسا بکنندا . مثلا یکیشون ازاده البته وبلاگ ازاده که کلا یتیمه .  

اخه میدونید چی شده نیس که این ازاده کرم داره از بس با این کامپیوتر بد بختشون کشتی گرفته خدمات وبلاگ نویسان جوان             www.bahar20.sub.irو چک و لگد نثارش کرده کامپیوترشونم کلا باید فرمت بشه (به خودمون و اون کسی که دیپلم کامپیوتر بهمون دادخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir افتخار می کنم)

 

اولی که وبلاگمو ساخته بودم هر شب اپ می کردم  خدمات وبلاگ نویسان جوان             www.bahar20.sub.irالان موندم اونموقع چی می گفتم؟

 

حالا از این حرفا گذشته خب من میخوام یه سری اعترافات بکنم خدمات وبلاگ نویسان جوان             www.bahar20.sub.irکه از غذاب وجدان راحت بشم.

1.چند سال پیش توی چایی سولی مایع ظرفشویی ریختم خدمات وبلاگ نویسان جوان             www.bahar20.sub.irرفت بیمارستان.

2.توی عروسی سمیه وسط مهمونی رفتم پارکینگ کنار ابگرمکن اتیش مشت درست کردم بعدم فرار کردمخدمات وبلاگ نویسان جوان             www.bahar20.sub.ir ولی اتیش مهار شد هیچ کس نفهمید من بودم.

3.جامدادی ازاده رو همیشه با خودم میاوردم خونهخدمات وبلاگ نویسان جوان             www.bahar20.sub.ir ولی خب دیگه عادی شده بود.

4.شکلات بدون پوست رو انداختم کف دستشویی بعدم برش داشتم گذاشتم توی پوستش دادم یکی از بچه های کلاسمون خوردخدمات وبلاگ نویسان جوان             www.bahar20.sub.irکلی هم تشکر کرد.

5 .با سولی دعوام شد وسیله های سمیه رو گذاشتم توی کمد سولی خدمات وبلاگ نویسان جوان             www.bahar20.sub.irاون دوتا هم دعواشون شد.

6.پاشنه صندل سولی که خیلی هم دوسش داشت شکست انداختم گردنخدمات وبلاگ نویسان جوان             www.bahar20.sub.ir روشنک.

7.وقتی بچه بودم با محمد امین زنگ خونه هارو ادامس می چسبوندیم وخدمات وبلاگ نویسان جوان             www.bahar20.sub.ir فرار می کردیم.

8. چهار تا ماشین رو پنچر کردیم.

9.نه سالم بود هیچکس خونمون نبود گربمو بردم تو خونه خدمات وبلاگ نویسان جوان             www.bahar20.sub.irهمه جارو نشونش دادم کلی با هم کیف کردیم.

10.خیلی وقت پیش یکی از ظرفای گنده رو شکوندم یواشکی انداختمش دور همچکس نفهمید هنوزم یه علامت سواله که اون ظرفه چی شد؟

۱۱.تو راهنمایی یکی از دوستامو کردم تو دستشویی درو بستم یادم رفت برم درش بیارم خدمات وبلاگ نویسان جوان             www.bahar20.sub.irشیشه رو شکوند اومد بیرون.

 

بقیه اش چون خیلی جزئی بوده دیگه نمیگم فقط همینا رو داشته باشید البته اینا همشون واسه افرادی که سرشون اومده هنوزم یه علامت سوالهخدمات وبلاگ نویسان جوان             www.bahar20.sub.ir نبینم کسی بره بگه

من یکی از اینارو به ازاده گفتم هر وقت می خواد تحدید کنه میگه میرم میگما شما هم اگه اعترافی چیری دارین بگین من قول میدم به کسی نگم

خب حالا جریان کادوی ازاده :

در جواب همه ی اونایی که گفتن الاغ خدمات وبلاگ نویسان جوان             www.bahar20.sub.irباید بگم نه اون الاغه خدمات وبلاگ نویسان جوان             www.bahar20.sub.irهم مدرسه ایم بوده تو راهنمایی تو یک کلاس درس می خوندیم که دیگه دبیرستان که رفتم ازاده  رو دیدم الاغه رو گذاشتم کنار

حسین هم که بماند منو کچل کرد و روزی هزار بار گفتم تا من باشم که دیگه از این ....... بکنمخدمات وبلاگ نویسان جوان             www.bahar20.sub.ir . بابا منو چه به مسابقه . ولی در هر صورت حسین تبریک میگم خدمات وبلاگ نویسان جوان             www.bahar20.sub.irبرنده شدیییییییییییییییخودشخدمات وبلاگ نویسان جوان             www.bahar20.sub.ir بووووووووود.

 

ها؟ حالا جاییزه بدم؟؟؟

خب چیزه منکه جاییزه میدم ولی اونو فردا میخوام بدم ازاده

خب دختر اول فکر کن بعد مسابقه بذار خدمات وبلاگ نویسان جوان             www.bahar20.sub.ir

تو چی میگی بابا ؟

من میگم خیلی بی فکری حالا الان دعوا میشه .خدمات وبلاگ نویسان جوان             www.bahar20.sub.ir

وای تبه اوس دستم به دامنت کمکم کن چی کار کنم .

خب عیبی نداره ببین حسین کدوم یکی از اون کادو هارو بغیر از این زرده میخواد بده بهش.تازه من خودم از پس حسین بر میام ازاده رو بچسب که اگه بیاد وبلاگت اتیش به پا می کنه .خدمات وبلاگ نویسان جوان             www.bahar20.sub.ir

اونکه بله ولی حسین هم دست کمی از ازاده نداره

پس من میگم فرار کن خدمات وبلاگ نویسان جوان             www.bahar20.sub.ir

اخ جون گل گفتیخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir فراااااااااااااااااااااار

 

نوشته شده توسط حدیث | چاپ | نظرات


شنبه 26 مرداد ماه سال 1387

بازگشت غرور افرین خودم رو به خودم  و تولد امام زمان رو به همه تبریک میگم

و تولد ازاده رو هم بد فرم تبریک میگم ایشالا هزار سال.نه هزار زیاده می خوای چی کار کنی؟ صد. اره صد سااااااااااااااال  زنده باشی اتیش بسوزونی و سر منو بخوری.

تولد تولد تولدت مبارککککککککککککککککک

حالا همه بیا اهااااااااااااااااااااااااااااااا

خب حالا حدث بزنید که کدوم اینا مال ازادهه

هرکی که درست بگه جاییزش اینه که کادوی ازاده رو میدم به اوووووون . چه باحالم من(به این میگن خود ستایی متوجه اید که؟)

اینم روشنک:

رفته مسافرت دلم براش اینقدر شده(           )

نوشته شده توسط حدیث | چاپ | نظرات


شنبه 19 مرداد ماه سال 1387

یه ادم مطمئن

یه راز دار

یکی که ازم بزرگتر باشه

یکی که بفهمه

بتونه کمکم کنه

بتونه راه رو نشونم بده

کجا پیدا میشه؟

چطور میشه اعتماد کرد

این ادم هیچ وقت پیدا نمیشه!!!

همه جا رو دارم می گردم

حتی توی کمدم

ولی نیست که نیست.

من برای یه مدت (احتمالا تا بعد امتحانام)دیگه نمیام

فقط ازتون خواهش می کنم واسم دعا کنید

یه کتابی رو که اصلا نخوندم و فکر می کردم امتحان اخریمه افتاده اولین امتحان یعنی دو شنبه .خیلی ناراحتم.اگه قبول نشم یعنی یه شکست خیلی سخت.

من نمیخوام شکست بخورم.

برام دعا کنید

همین.

نوشته شده توسط حدیث | چاپ | نظرات


جمعه 18 مرداد ماه سال 1387

 

  

نوشته شده توسط حدیث | موضوع: حدیث | چاپ | نظرات


چهارشنبه 16 مرداد ماه سال 1387

سلام

دیگه گفتم بعد یه مدت خیلی کوتاه(اخه من هر روز به روزم)دوباره بیام اپ کنم مردم پشت سرمون حرف در نیارند( کنایه به ازاده  )

با توجه به اینکه ما در دوران خشکسالی واقع شدیم ... ولش کنید اصلا ربطی نداش .

خب بذارید ببینم از کجا باید شروع کنم؟

اخه نیس که به پیسی برخورد کردم مجبورم برم به گذشته حدود یکی دو سال پیش  .

راستش وقتی می رفتم مدرسه و میومدم یک عدد مزاحم در بین راه پیدا شد . اونم چه مزاحمی حق دارم که میگم همه رو سگ میگیره منو پدرسگ .

فکر کنید : عینک (از اون شماره بالاها و یه جورایی گرد ته استکانی ) - با پیرژامه - و یه عدد تیشرت دوسایز بزرگ تر از اندازه طرف . حالا قدش: هم قد خودم شایدم کوتاهتر . یه جورایی هم بگی نگی چاق. ماشالا رنگ پوستشم که دیگه نگو منکه اینقدر سبزه ام کنارش مثل پنبه بودم

واااااای منم ناجور ازش بدم میومد  . اولش ساعت رفت و امد سرویسمون دستش اومده بود هر روز صبح کله سحر و سر ظهر میومد منم همش سعی می کردم بپیچونم ولی خب دیگه نمیشد

کم کم اقا پر رو شدن و صبح بخیر و از این حرفا . دوتا داداش هم داشت . اون بزرگه اخر افتضاح بود چاااااااااااااااق زششششششششششششت وای دیگه در همین حد داشته باشید تریپشم خلاف .

یه بار واستاده بودند اونی که گیر داده بود گفت سلاااااااااااام. منم گفتم زهر ماااااااااااااااار  . اون بزرگه تریپ خلافه گفت تو جونت.

خیلی بهم بر خورد یه عالمه گریم گرفته بود گفتم خفه شو  .

اومدم خونه همه چیز رو گذاشتم کف دست مامانم  . مامانم گفت بهشون محل ندی ولت می کنند . ما هم زدیم به در بی خیالی ولی متاسفانه اسممو یاد گرفته بودند و هی تیکه می پروندن .

منم که اخر اعصاب داغونا یه روز گفتم : من تورو درستت می کنم.

رفتم خونه هیچ کس نبود تلفن رو برداشتم و 110 رو گرفتم .

اونا هم گفتن الان میایم.

مامانم که اومد گفتم زنگ زدم به پلیس گفت چرا بزرگش می کنی ولی خبر نداشت که اسممو میدونند و هی اذیت می کنند .

پلیس که اومد پریدم بیرون گفت کی بوده گفتم اینا  (خونشون دو سه تا خونه اونطرف تر بود)ماشالا یه لشکر ادمم می ریخت تو کوچه .

پلیسه نا فرم بهشون گیر داد اون تریپ خلافه که همون اول پرید تو خونه . پلیسه هم نمیدونم چی شد که بد جوری با اون پسرا دعواش شد  گفت ماشین بفرستین اینارو ببرند بعدم اومد به مامانم گفت بیاید پاسگاه و ازشون شکایت کنید . چرا تا الان چیزی نگفتین اینا خیلی پررو اند و از این حرفا.

منو مامانم رفتیم پاسگااااااااااااااااااااااااه (از اونجاس که میگم من عمری تو حبس بودم)

وای اونجا دیگه مثل موش شده بودند  ازشون تعهد نامه گرفتند و کلی ترسوندنشونو ولشون کردند  تازه اونجا فهمیدم طرف 24 سالش بوده خب من 16ساله بودم. پلیسه هم یواشکی شمارشو بهم داد گفت ایندفه هر وقت مزاحمت شدند بدون اینکه به مامان یا بابا بگی به شماره من زنگ بزن خودم گوش مالیشون میدم بعدم گفت شماره رو قایم کن مامانت نبینه.

دیگه تموم شد و منو مامانم هنوز تو راه خونه بودیم. به مامانم گفتم اون پلیسه یه شماره داد گفت هر وقت اذیتت کردند زنگ بزن  تازه گفت که به شماها هم نگم. مامانمم گفت خب پس چرا گفتی  و از این نصایح که دیگه از این کارها نکن واسه خودت شر درست می کنی ازت کینه میگیرند برات حرف در میارند.

ولی خدارو شکر زمستون پارسال از اونجا اومدیم.

حالا جالب اینجاس که یه بار قبل عروسی سولی با ازاده رفته بودیم کارت عروسی بدیم موقع برگشت همون پسره رو دیدیم . به ازاده گفتم : من اینو کشوندم پاسگاه . ازاده هم راست راس تو چشای یارو نگاه کرد و بلند گفت گفت : ایول خوبش کردی حقش بود.

اونم نیششو باز کرد و  خندید.

یک عدد مجسمه عشقم اون اخری که میخواستیم تاکسی بگیریم ضاهر شد  که فقط جون میداد واسه عکسای عاشقانه . یه پسره بود منو میشناخت

میخواستیم برگردیم هی واسمون فیگور عاشقانه می گرفت . به دیوار تکیه می داد . سرشو تو دستاش می گرفت . نگاه ناجور می کرد . وای ولی هنوزم یادم میاد خندم می گیره . اخه خیلی بچه بود فکر کنم از من کوچیکتر بود.

(ولی بارو کنید که من به بچه مردم نخندیدمو مسخرش نکردم همش زیر سر این ازاده بود هی طرفو مسخره می کرد هی بهش می خندید  هی میگفتم نکن گوش نمیداد خودتون منو ازاده رو میشناسید دیگه  من بچه خوبه ام ازاده خیلی بده .خیلی هااااااااااااااا. حالا شماها بهش چیزی نگید.تو پرانتز گفتم که نبینه)

حالا تورو خدا واسم دعا کنید 21 مرداد امتحانام شروع میشه دعا کنید قبول بشم.اقه قبول بشم......خب هیچی دیگه قبول شدم میرم رشته تجربی . نکنه انتظاری از من دارید ؟ وااااااا؟

منو یادتون نره  دعا کنید.

قربون همگی (سرتونو شیره میمالم که دعا کنید ) فعلا بای.

نوشته شده توسط حدیث | چاپ | نظرات


یکشنبه 13 مرداد ماه سال 1387

این کاملا به من بی ارتباطه :

چند تا دوسم داری؟

همیشه وقتی ازت میپرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم یکی!!میدونی چرا؟

 چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ...دقت کردی قشنگترین و عزیزترین چیزای دنیا همیشه یکین؟

ماه یکیه...خورشید یکیه...زمین یکیه...مادر یکیه...پدر یکیه.....تو هم یکی هستی...وسعت عشق من به تو هم یکیه...پس اینو بدون از الان و  تا همیشه :یکی دوست دارم.

[HappyBirthday.jpg]

نوشته شده توسط حدیث | چاپ